تبليغاتX
شعر رهایی است
 

گفتم بمان با من

 

گفتم بمان با من

 

گفتم بمان با من ، بمان تا شاد باشیم

از   درد   و   اندوه   زمان   آزاد  باشیم

 

خوشحال و خندان پر بگیریم در افق ها

با  ابرها  همراه   همچون   باد  باشیم

 

شیرینی و فرهاد هستم ، عشق و معشوق

با  من   بیا   تا   عشق   را   استاد   باشیم

 

مخروبه ایم هر دو بدون عشق و احساس

با  هم    بیا    باشیم    تا    آباد    باشید

 

دنیای ما دنیای سرد و بی وفایی است

باید  که   بر   بی  دادها  فریاد   باشیم

 

اسطوره های عشق نو ، من هستم و تو

با  من  بمان  تا  ،  تا  ابد  در  یاد  باشیم

 


 

شاعر سعید بهروزنیا در یکشنبه هشتم آذر 1388 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت


خدایا اگر درد عاشقی رو میکشیدی پشیمون میشدی از اینکه عشق رو آفریدی

 

امروز  فهميدم كه عشق من به تو يك طرفه است . توي اين همه مدت من شب و روز به تو فكر ميكردم و همه دغدغه هام تو بودي ولي تو هرگز به من فكر نميكردي . هميشه فكر ميكردم كه تو هم به من علاقه داري ولي خجالت ميكشي بيان كني ؛ بخاطر شرم و حيا حرفي نميزني . فكر ميكردم اون شعري رو كه توي جلسه كانون خوندي براي من بود ولي اشتباه ميكردم . برخلاف من كه تو رو دختر ايده آل خودم ميدونستم و ميدونم ، تو هيچ وقت هيچ چيز از من نديدي كه خوشت بياد . خيال ميكردم اگه بهت بگم كه عاشقتم توي تو نسبت به من علاقه بوجود مياد ولي من هميشه براي تو يك همكلاسي بودم ، يكي مثل بقيه . از وقتي عاشقت شده بودم فكر و خيالت تنهايي هام رو پر ميكرد . غم هام رو به شادي تبديل ميكرد . با چه شوق و ذوقي به پدر و مادرم گفتم كه از تو خوشم اومده ، با چه شور و حالي برات شعر ميگفتم ، توي روزهايي كه نميديدمت چقدر براي دوريت غصه ميخوردم . هنوز هم هر روز صبح براي سلامتيمون صدقه ميدم .

وقتي خانواده دور هم جمع ميشدن ، وقتي برادرهام رو با همسراشون و خواهرهام رو با شوهراشون ميديدم ، براي اينكه من هم اين حس خوب رو تجربه كنم تو رو كنار خودم تصور ميكردم و تو خيالم باهات حرف ميزدم . وقتي كه تنهايي فيلم ميديدم ، وقتي كه درس ميخوندم يا كتاب مطالعه ميكردم و شبها كه تنها توي اتاقم ميخوابيدم هميشه كنارم بودي . شبها دستهات رو توي دستم ميگرفتم و به چشمات زل ميزدم تا خوابم بگيره و صبح ها با بوسه تو از خواب بيدار ميشدم .

عيد امسال كه جات حسابي حالي بود . وقتي همه دور هم جمع بودن من يه گوشه بدور از چشم بقيه خلوت كرده بودم و برات شعر ميگفتم . عيدي هايي رو كه بهت دادم هنوز نگه داشتم . چند تا اسكناس نوي تا نخورده .

چقدر خوشحال شدم وقتي چند روز پيش فهميدم مادرم سينه ريزي رو كه خريده ميخواد براي زن من ، يعني تو نگه داره . چقدر با خنده هاي تو خنديدم چقدر با خستگي هاي تو خسته شدم ، چقدر خودم رو از خودت دونستم .

امروز وقتي گفتي هيچ علاقه اي به من نداري ، يهو ته دلم خالي شد . دوست داشتم بهت بگم خيلي دوستت دارم ، ميخواستم بهت بگم همه ي دنيا و آرزوي مني ، ميخواستم بگم برات ميميرم . . . ولي نتونستم .

ازم خواستي كه بهت فكر نكنم ، خواستي كه ذهنم رو درگيرت نكنم  ، ولي مگه ميشه . اون اول ها كه تازه عاشق شده بودم . وقتي هنوز مطمئن نبودم كه عشقم واقعيه يا نه ، وقتي هنوز شك داشتم كه تو اون دختري هستي كه ميخوام ، يه شب نشستم جلوي درگاه خدا و باهاش درد و دل كردم . ازش خواستم راه و چاه رو بهم نشون بده ، التماسش كردم نزاره به بيراهه برم ، بهش گفتم آخر اين عشق رو نشونم بده . بعد پا شدم رفتم سراغ قرآن ، نيت كردم و قرآن رو باز كردم ، هفت صفحه رفتم جلو و سطر هفتم رو خوندم . خوب اومد . خدا رو شكر كردم و از خوشحالي كلي جلوش گريه گردم .

به نظر تو خدا به بنده اش دروغ ميگه ؟ اگه قراره به هم نرسيم پس اون استخاره چرا خوب اومد ؟ اگه قراره حرفهايي رو كه امروز زدي قبول كنم ، اگه قراره از عشقت نا اميد بشم ، پس اون استخاره چي ميشه ؟ پس حرف خدا چي ميشه ؟

من نميتون نا اميد بشم ، نميتونم فراموشت كنم . وقتي از حرفهاي امروزت مطمئن ميشم كه ببينم با يه نفر ديگه ازدواج كردي ، كه ببينم با يه نفر ديگه خوشبخت شدي . به اين سادگي ها بي خيال عشق تو نميشم .

 

24/8/88

22:57

 


 

شاعر سعید بهروزنیا در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 1:15 موضوع | لینک ثابت


امید من

 

امید من

 

روزها میگذرند

و منم ، تشنه نوشیدن یک جرعه آب .

خسته ام بس که بر این خاک کویر

سینه خیز آمده ام .

 

روبرویم درختانی سبز

لب آب خنکی

شاخه هاشان در باد

ریشه شان قعر زمین

می کشانند مرا سوی سراب .

بارها دیدمشان

که مرا خواسته یا نا خواسته

سوی خود میخوانند .

حقه شان تکراری است ،

چشم خود میبندم .

 

چه نسیم خنکی می آید

و صدای پر پرواز دو کفتر

 از آن دور دست ها

می گشایم چشمم

دور خود میگردم

و در آن سوی کویر :

                                 " آبادی " .

این یکی نیست سراب

این همان است که من میخواهم .

چه نشاطی به من میدهد این آبادی

چه توانی دارم ،

می شتابم که تا شب نشده

ره به آنجا یابم .

 

نیمه روز شده

و در این نیمه راه

چه بلایا که نیازرد مرا .

خسته ام از این راه ،

لیک امید من آن آبادی است

همه سختی ها را

می خرم با جانم

تا که شب سر نرسیده است ز راه

باید آنجا باشم .

 

۱۶-۷-۸۸

 


 

شاعر سعید بهروزنیا در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت


سقاخانه

 

سقاخانه

 

آخرین عابر این کوچه منم

سایه ام له شده زیر پایم

دیده ام مات به تاریکی راه

پنجه بر پنجره ات می سایم .

 

چشم های حلبی باز امشب ،

نگه خویش به من دوخته اند ،

شمع ها ، گرچه دمی خندیدند ،

عاقبت گریه کنان سوخته اند .

آه ! این جام مسین از چه سبب

روی سکوی بدین سان گیر است ؟

هوس میکده اش بود مگر ،

که به چنگال تو در زنجیر است ؟

قفل بر چفت تو . . . سقاخانه ،

مادرم بست ؟ چرا ؟ راست بگو !

تا که شب زود روم در خانه

نکنم مست ؟ چرا ؟ راست بگو !

 

کهنه ، کی زد گره بر محجر تو ؟

اختر ، آن دختر مشکین گیسو ؟

چادر آبی خال خالی داشت ؟

رخت میشست همیشه لب جو ؟

بخت او باز شد آخر یا نه ؟

پسر مشدی حسن او را برد ؟

جادوی صغرابگم کاری کرد ؟

یا گره بر گرۀ دیگر خورد ؟

 

گردن شیر تو سقاخانه

مادری بست نظر قربانی

چشم زخمی نخورد کودک او

بعد از آن آه . . . ! خودت می دانی .

 

وای . . . این لالۀ گرد آلوده

یادگار دل خاموشی نیست .

وای این آینۀ دود زده

عاقبت چهره نمای رخ کیست ؟

 

آخرین عابر این کوچه منم

سایه ام له شده زیر ایم

قصه بس ! گرچه سخن بسیار است

تا شب بعد سراغت آیم .

 

 

نصرت رحمانی

 


 

شاعر سعید بهروزنیا در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 8:50 موضوع | لینک ثابت


مهز خالی نبودن اریظه


 

دنیای سنگی

 

امشب که کمی گرفته و دلتنگم

دلسرد ازین جهان همچون سنگم

 

هر کس به رنگی است در این دواره

من ساده و بی آلایشم و بی رنگم

 


 

شاعر سعید بهروزنیا در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 11:29 موضوع | لینک ثابت


شعر بی فروغ: تقدیم به " م "

 

شعر بی فروغ

 

شاید نگفته  بودم ،  از  شعر  بی فروغم

شعری   که   برایت   آن  را  می سرودم

 

شعری پر از عاشقی ، شعری پر از هیاهو

در  خلوتم  به  یادت  آن  را  می سرودم

 

از خنده  شیرینت ، از غنچه روی لب

از پیچش گیسویت آن را می سرودم

 

با غم تنهایی ام در گوشه ای از اتاق

از  لرزش  نگاهت آن  را می سرودم

 

در زیر باران  اشک  با بغضی در گلو

از خاطرات خوبت آن را می سرودم

 

در وصف خلق و خویت با خنده ای بر لبم

از  عشوه   و   وقارت   آن  را   می سرودم

 

از مستی بی می ای که داده بودی به من

از  جام  پر  شرابت   آن   را   می سرودم

 

گاهی چند بیتی در گوشه جزوه ام

با  یاد نام  ماهت  آن را می سرودم

 

وقتی که دور بودی ، در فکر من نبودی

از  غصه  دوریت   ،  آن  را  می سرودم

 

در  گوشه دفترم  با چند خط خوردگی

با  آرزوی  وصلت  آن  را  می سرودم

 

هرگز من نگفتم شعرم برای تو بود

همیشه با خیالت آن را می سرودم

 

امروز هم عشق تو اسباب شعر من شد

ای کاش  در کنارت  آن  را می سرودم

 


 

شاعر سعید بهروزنیا در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 20:14 موضوع | لینک ثابت


شکوه رستن ( تقدیم به قاصدک )

 

شکوه رستن - تقدیم به قاصدک

 

چگونه خاک نفس میکشد ؟

_ بیندیشیم :

چه زمهریر غریبی !

شکست چهره مهر ،

فسرد سینه خاک ،

شکافت زهره سنگ !

پرندگان هوا دسته دسته جان دادند

گپ آوران چمن ، جاودانه پژمردند .

در آسمان و زمین ، هول کرده بود کمین ،

به تنگنای زمان ، مرگ کرده بود درنگ !

به سر رسیده جهان ؟

_ پاسخی نداشت سپهر ،

دوباره باغ بخندد ؟

_ کسی نداشت یقین .

چه زمهریر غریبی ... !

چگونه خاک نفس میکشد ؟

_ بیاموزیم :

شکوه رستن اینک ،

طلوع فروردین :

گداخت آن همه برف ،

دمید این همه گل ،

شکفت این همه رنگ !

زمین به ما آموخت :

ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم

مگر کم از خاکیم ؟

نفس کشید زمین ، ما چرا نفس نکشیم .

 

فریدون مشیری

 


 

شاعر سعید بهروزنیا در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت


تا کی ؟

 

 تا کی ؟ " سعید بهروزنیا "

 

تا کی تحمل کنم چشمم به راهت بود

تا کی تحمل کنم چشمم به ساعت بود

 

ای شمع خلوت من عمرم به پایان رسید

با این دل خسته ام کارم به پایان رسید

 

من ماندم و آرزو ، بوسم شبی روی تو

من ماندم و آرزو ، بویم شبی بوی تو

 

ای ماه خلوت من راز دلم را مپرس

من ماندم از یار دور راز غمم را مپرس

 


 

شاعر سعید بهروزنیا در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت


تنها امید

 

امیدوارم با خوندنشون ناراحت نشید . اصلا فرض کنید برای یک نفر دیگه گفتم .

 

 

در  میان دام   عشقت بهر  صیدم  دانه  پاشیدی

آگه نبودی  و مرا  در خواب  نازت هم  نمی دیدی

 

ناخواسته با خنده ها و عشوه ها آراسته بودیش

من با خیال وصل تو در آن  نشستم  تا مرا چیدی

 

خوشحال و سرمست در میان دستهایت مینشستم

بر  روی   دست  و  صورتم  دست  نوازش میکشیدی

 

از  بودنم  ناشاد  و  من  از  بودنت  دلشاد  بودم

با این وجود ناز مرا هر روز و هر شب  می خریدی

 

روزی  ز  نادانی و بی عقلی  دلت را  ریش کردم

از کار  من  آزرده  خاطر  گشتی و  از  من رمیدی

 

اینک  پشیمانم  چگونه  گویمت  این  حرف  قلبم

ای کاش  از سیل نگاهم  قصه ام  را می شنیدی

 

دیگر  نمی خواهم در  این کنج  قفس  تنها بمانم

این  را  بدان  بر  این  دل  آشفته ام   تنها  امیدی

 


 

شاعر سعید بهروزنیا در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت


من نیست شدم

 

من نیست شدم

 

با   جان   و   دل   خویش  خریدار   تو   هستم
از غصه هجران تو در گوشه می خانه نشستم

 

با  جام   و  می  و  ساقی   و   مجموعه  خمار
هر   شب   سخنی   از   رخ   زیبای   تو  گفتم

 

در    بین    تمام    ماه   رویان    خوش    اندام
هرگز   ز   تو    بهتر    گل    لاله  ای    نجستم

 

از    مستی    بوییدن    بوی   گلی   چون   تو
پروانه  صفت   گشتم   و   بر   گرد  تو   گشتم

 

چون   شمع   بدیدم   بهر    خوشنودی    رویت
در   حال   سماع  از  سر  آن   شعله   گذشتم

 

من   نیست   شدم  در  طلب   وصل   تو  جانا
من   نیست   بدم   از  سر   آن   روز   نخستم

 


 

شاعر سعید بهروزنیا در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت