
گفتهام شعری و این شعر مرا گوش کنید
جامِ دردِ منِ بی حوصله را نوش کنید
قلب معشوقهی من بس که جفا دید شکست
تن معشوقهی خود را همه آغوش کنید
قامتش زیر بلایی که سرش آوردند
خم شد و از غم او خون مرا جوش کنید
جرم او حس لطیفی است که در خود دارد
ناله و آه مرا گوش و فراموش کنید
مهر او در دل آن کس که ببایست نرفت
این پدر را همه با نالهی خود هوش کنید
گل من از سرِ بی مهری او پرپر شد
آتش قلب مرا ساکت و خاموش کنید
شاعر سعید بهروزنیا در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 ساعت 1:18 موضوع | لینک ثابت

فرهاد را یادت که هست؟ در شان شیرین هم نبود
خسرو که آمد روی کار ، شیرینی اش از او ربود
فرهاد ، مرد تیشه زن ، کاری به این دنیا نداشت
او را دلش جاوید کرد ، در زیر این طاق کبود
فرهاد و شیرین هیچ وقت نتونستن به هم برسن ولی دلهاشون
همیشه مال هم بود
شاعر سعید بهروزنیا در دوشنبه بیست و یکم دی 1388 ساعت 15:47 موضوع | لینک ثابت

گفتم بمان با من ، بمان تا شاد باشیم
از درد و اندوه زمان آزاد باشیم
خوشحال و خندان پر بگیریم در افق ها
با ابرها همراه همچون باد باشیم
شیرینی و فرهاد هستم ، عشق و معشوق
با من بیا تا عشق را استاد باشیم
مخروبه ایم هر دو بدون عشق و احساس
با هم بیا باشیم تا آباد باشید
دنیای ما دنیای سرد و بی وفایی است
باید که بر بی دادها فریاد باشیم
اسطوره های عشق نو ، من هستم و تو
با من بمان تا ، تا ابد در یاد باشیم
شاعر سعید بهروزنیا در یکشنبه هشتم آذر 1388 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت

روزها میگذرند
و منم ، تشنه نوشیدن یک جرعه آب .
خسته ام بس که بر این خاک کویر
سینه خیز آمده ام .
روبرویم درختانی سبز
لب آب خنکی
شاخه هاشان در باد
ریشه شان قعر زمین
می کشانند مرا سوی سراب .
بارها دیدمشان
که مرا خواسته یا نا خواسته
سوی خود میخوانند .
حقه شان تکراری است ،
چشم خود میبندم .
چه نسیم خنکی می آید
و صدای پر پرواز دو کفتر
از آن دور دست ها
می گشایم چشمم
دور خود میگردم
و در آن سوی کویر :
" آبادی " .
این یکی نیست سراب
این همان است که من میخواهم .
چه نشاطی به من میدهد این آبادی
چه توانی دارم ،
می شتابم که تا شب نشده
ره به آنجا یابم .
نیمه روز شده
و در این نیمه راه
چه بلایا که نیازرد مرا .
خسته ام از این راه ،
لیک امید من آن آبادی است
همه سختی ها را
می خرم با جانم
تا که شب سر نرسیده است ز راه
باید آنجا باشم .
۱۶-۷-۸۸
شاعر سعید بهروزنیا در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت
آخرین عابر این کوچه منم
سایه ام له شده زیر پایم
دیده ام مات به تاریکی راه
پنجه بر پنجره ات می سایم .
چشم های حلبی باز امشب ،
نگه خویش به من دوخته اند ،
شمع ها ، گرچه دمی خندیدند ،
عاقبت گریه کنان سوخته اند .
آه ! این جام مسین از چه سبب
روی سکوی بدین سان گیر است ؟
هوس میکده اش بود مگر ،
که به چنگال تو در زنجیر است ؟
قفل بر چفت تو . . . سقاخانه ،
مادرم بست ؟ چرا ؟ راست بگو !
تا که شب زود روم در خانه
نکنم مست ؟ چرا ؟ راست بگو !
کهنه ، کی زد گره بر محجر تو ؟
اختر ، آن دختر مشکین گیسو ؟
چادر آبی خال خالی داشت ؟
رخت میشست همیشه لب جو ؟
بخت او باز شد آخر یا نه ؟
پسر مشدی حسن او را برد ؟
جادوی صغرابگم کاری کرد ؟
یا گره بر گرۀ دیگر خورد ؟
گردن شیر تو سقاخانه
مادری بست نظر قربانی
چشم زخمی نخورد کودک او
بعد از آن آه . . . ! خودت می دانی .
وای . . . این لالۀ گرد آلوده
یادگار دل خاموشی نیست .
وای این آینۀ دود زده
عاقبت چهره نمای رخ کیست ؟
آخرین عابر این کوچه منم
سایه ام له شده زیر ایم
قصه بس ! گرچه سخن بسیار است
تا شب بعد سراغت آیم .
نصرت رحمانی
شاعر سعید بهروزنیا در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 8:50 موضوع | لینک ثابت
امشب که کمی گرفته و دلتنگم
دلسرد ازین جهان همچون سنگم
هر کس به رنگی است در این دواره
من ساده و بی آلایشم و بی رنگم
شاعر سعید بهروزنیا در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 11:29 موضوع | لینک ثابت

شاید نگفته بودم ، از شعر بی فروغم
شعری که برایت آن را می سرودم
شعری پر از عاشقی ، شعری پر از هیاهو
در خلوتم به یادت آن را می سرودم
از خنده شیرینت ، از غنچه روی لب
از پیچش گیسویت آن را می سرودم
با غم تنهایی ام در گوشه ای از اتاق
از لرزش نگاهت آن را می سرودم
در زیر باران اشک با بغضی در گلو
از خاطرات خوبت آن را می سرودم
در وصف خلق و خویت با خنده ای بر لبم
از عشوه و وقارت آن را می سرودم
از مستی بی می ای که داده بودی به من
از جام پر شرابت آن را می سرودم
گاهی چند بیتی در گوشه جزوه ام
با یاد نام ماهت آن را می سرودم
وقتی که دور بودی ، در فکر من نبودی
از غصه دوریت ، آن را می سرودم
در گوشه دفترم با چند خط خوردگی
با آرزوی وصلت آن را می سرودم
هرگز من نگفتم شعرم برای تو بود
همیشه با خیالت آن را می سرودم
امروز هم عشق تو اسباب شعر من شد
ای کاش در کنارت آن را می سرودم
شاعر سعید بهروزنیا در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 20:14 موضوع | لینک ثابت

چگونه خاک نفس میکشد ؟
_ بیندیشیم :
چه زمهریر غریبی !
شکست چهره مهر ،
فسرد سینه خاک ،
شکافت زهره سنگ !
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
گپ آوران چمن ، جاودانه پژمردند .
در آسمان و زمین ، هول کرده بود کمین ،
به تنگنای زمان ، مرگ کرده بود درنگ !
به سر رسیده جهان ؟
_ پاسخی نداشت سپهر ،
دوباره باغ بخندد ؟
_ کسی نداشت یقین .
چه زمهریر غریبی ... !
چگونه خاک نفس میکشد ؟
_ بیاموزیم :
شکوه رستن اینک ،
طلوع فروردین :
گداخت آن همه برف ،
دمید این همه گل ،
شکفت این همه رنگ !
زمین به ما آموخت :
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
مگر کم از خاکیم ؟
نفس کشید زمین ، ما چرا نفس نکشیم .
فریدون مشیری
شاعر سعید بهروزنیا در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت

تا کی تحمل کنم چشمم به راهت بود
تا کی تحمل کنم چشمم به ساعت بود
ای شمع خلوت من عمرم به پایان رسید
با این دل خسته ام کارم به پایان رسید
من ماندم و آرزو ، بوسم شبی روی تو
من ماندم و آرزو ، بویم شبی بوی تو
ای ماه خلوت من راز دلم را مپرس
من ماندم از یار دور راز غمم را مپرس
شاعر سعید بهروزنیا در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شعر ، رهایی است
نجات است و آزادی .
تردیدی است
که سر انجام
به یقین می گراید
وگلوله ای
که به انجام کار
شلیک می شود .
------------------------------------------
پروانه روی گونه دختر نشست و گفت :« روزی مثل تو بودم ؛ در هاله ای از عفاف . و اگر پیله نبود، امروز یک پروانه نبودم ! »
فهرست اصلی
دوستان
رضی جون
بسوز و بساز
به او بگویید دوستش دارم
هنر و ادبیات
تا وقتی هستی ماه من / نگاه به ماه نمیکنم
عاشقانه های باران
وبلاگ سارا
دل مجنون
آسان ترین روش هک
فروش اینترنتی فیمهای روز دنیا
زندگی ( نازگل )
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
طراح قالب
POWERED BY